روزی روزگاری در ولایت جابلقا!پادشاهی حکومت می کرد که دختری داشت به غایت زیبا!دختره به دلیل موقعیت پدرشو وضع ظاهرش خواستگارای زیادی داشت!از پسر خاقان چین و ماچین تا راج کاپور آرتیست هندی!خلاصه از اونجا که اگه اتفاقی نیوفته قصه ای شکل نمی گیره!دختر کم کم ضعیف و بیمار شد و در بستر افتاد!پادشاه هرچه طبیب حاذق دور و برش بود بر بالین دخترش حاضر کرد ولی هیچ دارویی افاقه نکرد و دختر روز به روز زرد و زارتر می شد!
تا اینکه روز ی وزیر به پادشاه گفت که در دامنه ی کوه کلیمانجارو پیرمردی زندگی می کنه که دوای هردردی روتو آستینش داره!ولی چون برای رسیدن به کوه باید از جلوی اژدهای سه سر رد شد هرکسی حاضر نمی شه بره اونجا!پادشاه دستور داد تا جایزه ی بزرگی برای کسی تعیین کنن که بره و دوای درد دخترش و بیاره و جارچیا این خبر و تو شهر پخش کردن!ولی کسی حاضر به چنین ریسکی نشد!تا اینکه آشپز دربار خبر داد که در چراگاهی اطراف شهر سه تا پسر زندگی می کنن که بعید نیست حاضر شن برن دوا رو بیارن!آدمای پادشاه رفتن و قضیه رو به اونا گفتن !ازاونجاکه مجتبی عازم خدمت زیر پرچم بود علیرغم میلش نتونست به این سفر بره ولی مسعود و جعفر قبول کردن و قرار شد فردا صبح با کشتی عازم این سفر پرمخاطره بشن!
روز بعد مسعود و جعفر رفتن بندر و سوارکشتی شدن !دمدمای ظهر مسعود و جعفر با جاشوهای کشتی یه مرد ثروتمندو که تو دریا افتاده بود از اب بیرون کشیدن! مرده اومد و کنار اونا نشست !جعفر بقچه ای رو که سرصبح خاتون با پیک موتوری واسش فرستاده بود و باز کرد و قابلمه ی آبگوشت و از توش دراوردو گذاشت وسط وشروع کرد به خوندن:"آاقا خودش خوب می دونه/که ما اونو از رودخونه..." و همگی به اتفاق فاتحه ای نثار روح مرحوم فردین کردن! و در تمجید از صدای ایرج سخنها گفتن!مرد ثروتمند هم که می خواست کم نیاره پیاز و برداشت و با مشت کوبید وسطش و همگی شروع کردن به خوردن آبگوشت !آبگوشت که تموم شد مرد ثروتمند شروع کرد به تعریف کردن: که" من یک "تاجر ونیز"ی ام!...
ادامه دارد |