...با هر بار تازه سازي(رفرش) صفحه يك مطلب به صورت تصادفي بارگذاري خواهد شد

دیدار

دو سه هفته ای بود که کارمون شده بود اینکه پنجشنبه بعد از ظهرها بشینیم اینجا و شرط بندی کنیم که کی زودتر قوم وخویش هاش میان سراغش ، آقای فکور طبق معمول خوش تیپ و با دیسیپلین نشسته بود روی لبه باغچه سنگی ، عصاشو عمود زمین کرده بود و دو تا دستاش رو گذاشته بود روی دسته عصا ، حاج آقا دلدار هم دستاشو زده بود پشت کمرشو وایستاده بود کنار آقای فکور ، سعید هم تکیه داده بود به درخت و منم زانوهامو بغل کرده بودم  و روبروی اونا نشسته بودم .
سعید می گفت : « من که از همین الان اعلام میکنم باختم ! آخه امتحانای پرستو تازه تموم شده ، احتمالا شیرین دوسه هفته می برتش شیراز خونه باباش اینا ... قربونش بشم سال دیگه می ره کلاس سوم ! » . سعید جمله آخرش رو با یک شور حالی گفت که خوشحالیش به ماهم سرایت کرد .
آخه پرستو واقعا دختر شیرین و نازیه ! حاج آقا گفت : « این پرستو خانم شما هم فرشته ست ، ماشاءا... خیلی هم شیرین زبونه ! اون دفعه  خاطرت هست اومده بود چه طوری از مدرسه ش تعریف می کرد »
من و سعید حرفای حاج آقا رو باسر تایید می کردیم ، حاج آقا ادامه داد  : « اصلا تا جایی که من دیدم وشنیدم دخترا یه حکم دیگه ای واسه باباشون دارن بد می گم آقای فکور ؟! »
آقای فکور که انگار یه مقداربی حوصله بود گفت : « نه حاج اقا کاملا درسته » سعید هم ظاهرا بیشتر از روزهای دیگه حالش خوب بود  و شوخی اش گرفته بود گفت : « البته من که تجربه نکردم اما میگن نوۀ آدم شیرین تر از بجه آدمه ، مخصوصا اگه نوه ت دختر باشه ! » رو کرد به به آقای فکور و گفت : « درسته آقا ؟ »
آقای فکور بی حوصله تر از قبل گفت : « بله ..! بله !» سعید چشمکی به من زد ، من که متوجه منظورش شده بودم خواستم با ایما و اشاره بهش بفهمونم که یک وقت چیری نگه که حاج آقا به دادم رسید و با سر و ابرو بالا انداختن  سعید رو ساکت کرد . آخه چند وقتی بود سعید پیله شده بود که نازنین خانم رو که نوه همین آقای فکور بود ، از بابابزرگش واسه من خواستگاری کنه ! اینو همه می دونستیم که آقای فکور علاقه خاصی به نوه ش داره ، البته نازنین خانم هم واقعا خیلی خانم بود !... .
یکی دو دقیقه بعد نازنین نوه آقای فکور از پشت ردیف درختا پیچید تو مسیری که ما نشسته بودیم ، اومد تا رسید نزدیک ما طبق معمول  همیشه یه ورق روزنامه از کیفش در آورد و پهن کرد کف زمین نشست روش ، بعد با دستش گرد وغبارای روی سنگ رو پاک کرد و از توی کیسه نایلون جعبه خرما رو آورد بیرون و گذاشت رو زمین . معمولا همین موقع ها بود که اشکش درمیومد .
آقای فکور از روی باغچه بالای قبر سعید پا شد  و رفت  کنار نازنین نشست ، صدای هق هق نازنین همه مون رو ساکت کرده بود ... .

توضیحات :